|
و باز... من ماندم و روح...
|
ویرایش شد
اکنون که تو نشئه یِ همه ی روابطی و من خمارِ یک صدمِ گِرم مرفین... این اشک٬ اشکِ شوق یا دلتنگی یا هر چیز دیگر که تو فکر می کنی نیست... این اشک٬ اشکِ خماری است... من در شیک ترین جوی آبِ بالا ترین خیابان شهرتان غوطه می خورم... کفش تو را می شناسم... دستم را نزدیک تر می آورم تا پایِ تو را بگیرم... آهای! بایست مرفین روح من! بایست... دستم از میان پاهایت مثل نوری می گذرد... من روحم یا تو؟ اکنون که تو نشئه ی همه ی روابطی و من خمار یک صدم گرم مرفین... بگو... من روحم یا تو؟ حتا دیگر نمی توانی اگر مرا بشناسی لگدی توی صورتم بزنی... وای به حال من!
آهان! شبیهِ روزهایی شده ای که به جای این که آهوی رامم باشی الاغِ سرکشم بودی! یادت می آید؟ آری همان روزها بود... نکند این جوی آب نیست و اشک خماری من است؟ هان؟ نشئه ی روابط؟ می گفتم... همان روز ها بود که، من بودم و گوشه ی پارکی و ساز همیشه ناکوکم... و آوازی که صورتِ سازم را سرخ می کرد...: "موهاتو برام مِش می کنی، با رقیب گردش می کنی، مانتوی کوتاه می پوشی، مدام برام آه می کشی... وای وای وای..." چرا؟ چرا جرات نمی کردم این ها را جلویت بخوانم؟ اکنون که تو نشئه ی همه ی روابطی و من خمار یک صدم گرم مرفین، بگو، چرا...؟ نه، اول بگو من روحم یا تو؟ حالا که دماغ من پر آبِ جوی شیک شهر شماست، تو دماغت را بالا گرفته ای و با افتخار قدم می زنی...؟ باشد... هیچ چیز نگو... ای... گیر کردم... این جوی ها چه پل های شیکی هم دارد... گیر کردم...
خوانده و نقد شده در یکی از نشست های شعری حوزه ی هنری...
هنگامی که به فیلم ها و عکس هایِ قدیمی نگاه می کنم... نه آن قدر قدیمی که سیاه و سفید... در میان هزاران فِرِم و میلیون ها پیکسلی که تکه تکه ی وجودِ مرا با خود به آتش می کشد... نه ریشی بود٬ نه زلفِ بلندی و نه اندیشه ی سیاهی... صورتی صاف با چشمانی بَراق و موهای نیمه بلندی که می درخشید و من همیشه تن تن درستش می کردم با شلختگیِ همیشگی... با صدایی صاف و بی خش که ته لهجه ی نوجوانی اش همیشه آزارم می داد... هنگامی که عکس ها به من نگاه می کنند و فیلم ها خیره ی چشم هایِ مغرور من می شوند که هیچ نوستالژی ای توان خیس کردنش را نداشته است... شلوار هایِ جینِ آبی... لیوایز یا نارت... با کتانی های سفیدِ سفید یا سیاهِ سیاه... ای... و ساعتِ بزرگِ دو زمانه ام که به دستِ راستم عادت کرده بود و همیشه اصرار داشت در فیلم ها بیُفتد... من بودم... آن موقع ها من٬ "من" بودم... چه می دانستم مارکس کیست یا فروید کیست یا جویس کیست یا پروست یا سلین یا نیچه یا شوپنهاور یا... یا... یا... من٬ تنها پانزده سال "من" بودم... تنها پانزده سال... دیگر٬ دیگر شدم٬ و دیگران شدم...
شک ندارم که اگر من دختر می بودم
آن موقع خدا دیگر یکی نبود
دو تا بود...
"نفری یک سوراخ"
من؟ راستش من نبودم... می دانی تقصیر کیست؟ تقصیر همانی است که سال هاست داری نخستین روز سال دستمالش را می زنی که به احسن الحال به انکر الحال... راستش تقصیر همانی است که از هزار تا نامی که برایش ردیف کرده اند فقط قهار مهارش قسمتِ ما شده است... می دانی؟ به خدا من برایِ خدا راست نمی کنم٬ یعنی اگر یک وقتی خواستم یک ناسزا هم بهش بدهم تویِ دلم عین بچه یتیم هایِ از فلک خورده یک اسغفراللهِ زورکی می گویم که یک وقت برایم راست نکند... ولی می دانی چیست؟ خب نمی دانی دیگر٬ او ما را گیر آورده است٬ منظورم این است که انگار او مرا٬ و خانواده ی مرا٬ و خاندانِ مرا اشتباه گرفته است... به خدا ما آزارمان به سوسکِ کورِ دابلیو سی هم نمی رسد... خداوندِ بزرگی که اصلن نمی دانم کیستی و چیستی٬ هر چه هستی و هر کجا هستی٬ یک زحمتی به خودت بده و از سوراخ ما بکش بیرون... سوراخ ها را اشتباه گرفته ای٬ به خودت قسم اشتباه گرفته ای... هیچ چیز بد ترین از این نیست که...(سِکرِت)... هیچ چیز... هیچ چیز بد تر از این لعنتی نیست...
و همه چیز مرا می ترکاند... رو به رویم هنوز روحی نشسته است با کلاهِ بوقی و جارویی در میانِ پاهایش... وفا؟ همه چیز مرا می ترکاند... تک و توک روح هایی پیدا می شوند که مرا می ترکانند... و همه چیز همچنان مرا می ترکاند... همه جا... در خیابان٬ در گورستان٬ و حتا سفره خانه هایِ سنتی ای که هات چاکلت هایش از چای هایِ قند پهلویش داغ تر است... وفا؟ همه چیز مرا می ترکاند... ما گیر کرده ایم... میانِ هر چند چیزی که بشود بینشان گیر کرد... هر جا جایی برایِ گیر کردن باشد ما گیر کرده ایم... و باز همه چیز مرا می ترکاند... و این آرامش است که همه جا تقلبی شده است٬ رویِ تخت٬ تویِ وان٬ در پارک٬ و سفره خانه هایی که هات چاکلت هایش از چای هایِ قند پهلویش داغ تر است... آرامش تقلبی شده است و وفا؟ همه چیز مرا می ترکاند... سر هیچ کس داد نمی زنم٬ عصبانی نمی شوم٬ چایِ سرد می خورم با رطب٬ سیگار هایم را کم می کنم تا... باز هم همه چیز مرا می ترکاند... همیشه در رفت و آمدم و قدم زدن هایم جلویِ چشم هایِ دیگران٬ مانندِ پیرمرد هایِ زندانی٬ حوصله ی همه را سر می بُرد و می برد... من همیشه در رفت و آمدم و همه چیز را با آرامشم استادانه به هم می ریزم... همه چیز هنوز مرا می ترکاند...
پریشانی از من نخواهد گریخت...
من هیچ نخواهم شد...
پُژهان ها! آرزو ها!
روزی آیا برایِ من دل خواهید سوزاند؟
و این بود داستانِ روحِ گجسته ای که هرگز شد...